|
انسان زیبا موفقیت
| ||
|
با عرض سلام خدمت همه دوستان
آدم نمیدونه چطور به بعضی آدمای منفی نگر توضیح بده که مقصود ما از مثبت نگری دلخوشی الکی به دیگران و خود دادن و چشم بستن روی اتفاقای پیرامون نیست...مقصود اینه که اتفاقا با چشمای کاملا باز و هوشیارانه به اطراف نگاه کنیم و تمام حقایق رو ببینیم و نه تنها چشم رو حقابق نبندیم بلکه حقایق رو موشکافی هم کنیم اما حقایق رو با بی انصافی و بدبینانه تفسیر نکنیم.خیلی ها متاسفانه مثبت نگری رو با ساده لوحی اشتباه میگیرن و بازگو کردن و نشر تلخی های جامعه رو روشنفکری و حقیقت بینی میدونن. نویسنده ای رو در نظر بگیرید که کارش شده نوشتن از تلخی های جامعه و بازگو کردنش برای مردم....ما میگیم آقا تلخی ها رو همه دارن میبینن شما داری با تکرارش این تلخی ها رو بزرگ میکنی و منتشر میکنی..به نظر شما دکتر حسابی یا ادیسون یا نیوتن یا فارادی یا ..... اندازه اون آقا نمیفهمیدن؟؟!!درکی از مشکلات جامعه نداشتن؟؟؟ اما اونا تلاش کردن افکارشون رو متمرکز کنن روی اینکه چطور میشه زندگی رو بهتر کرد نه اینکه فقط مشکلات رو به رخ مردم کشید...... با این توضیحات این غزل رو به همه دوستانی که میخوان زیبا زندگی کنن تقدیم میکنم..... شادمانی در خزان هم میتوان همچون بهاران شاد بود میتوان مثل زمین و باد و باران شاد بود میتوان حتی کنار باغ پاییزی نشست رقص برگی را تماشا کرد و با آن شاد بود میتوان از گفتگو با پیر دنیا دیده ای یا که همبازی شدن با طفل خندان شاد بود از غم نان ناله داری و فراموشت شده آدمی روزی فقط با لقمه ای نان شاد بود شادمانی نیست تنها عیش و مستی میتوان کنج محراب عبادت اشک ریزان شاد بود از ازل ما را برای شاد بودن آفرید خالق یکتا که وقت خلق انسان شاد بود
جوینی [ یکشنبه 9 بهمن1390 ] [ 22:16 ] [ مهدی جوینی ]
با عرض سلام و معذرت بابت اینکه به دلیل شرایط فعلی مجال به روز کردن رو ندارم و شرمنده تمام دوستانی که جواب نظراتشون رو نتونستم بدم. به زودی با یه مطلب جدید خدمت میرسم و به همتون سر میزنم
به امید دیدار [ دوشنبه 16 آبان1390 ] [ 19:53 ] [ مهدی جوینی ]
باز هم چشمهایت حادثه آفرید و این بار غزلی سرود
چشمان آبی تو من را آسمانی میکند آبی ترین رنگ خدا را میزبانی میکند
دوستدار همیشگی شما مهدی جوینی [ جمعه 23 مهر1389 ] [ 21:44 ] [ مهدی جوینی ]
احیا فرصتی دوباره
با عرض سلام خدمت همه دوستان و با گرامیداشت شبهای قدر از همه شما دوستان التماس دعا دارم. معمولا ما مسلمونا عادت کردیم که در این شبهای با ارزش لباس سیاه به تن کنیم و برای شهادت امیر مومنان (ع) اشک بریزیم. در این که اشک ریختن برای مولا علی (ع) بسیار آرامش بخش و دارای لذت روحی و معنویه شکی نیست. اما واقعا حقیقت شب های قدر همینه؟ یعنی تمام ارزش شبهای قدر ( که برتر از هزار شب معرفی شده ) به اشک ریختن و سوگواریشه؟ اگه اینجور باشه ماه محرم باید برتر از هزار سال اعلام میشد. " احیا " یعنی زنده شدن . پس شبهای احیا باید فرصتی باشه برای دوباره متولد شدن . چرا باید همچین شبی فقط در سوگ و ماتم به سر ببریم ؟مسئله شبهای قدر یکی از رمز آلودترین مسائل قرآن کریمه. خیلی از کارشناسای علوم قرآنی و حتی کارشناسای غیر مسلمون دارن روش کار میکنن تا از این راز سر در بیارن که چرا روی این شب اینقدر تاکید شده. یه نظریه علمی میگه یه شب در سال هست که تمام کائنات گرد هم میان تا برای ادامه چرخه حیات تغییرات لازم رو در سیستم هستی بدن. مثلا اگر لازمه که فلان شخص در این سال فوت کنه کائنات مقدمات لازم برای این هدف رو فراهم میکنن . و همچنین گفته میشه که کائنات در این شب آماده پاسخگویی به خواسته های ما هستن و در این شب سیگنال هایی که از مغز ما ارسال میشه رو با قدرت بیشتری دریافت میکنن . کارشناسان معتقدن شاید اون شب همین شب قدری باشه که در کتاب آسمانی ما اینقدر بهش تاکید شده . پس بهتره ما در چنین شبی روی افکار مثبت و آینده ساز تمرکز کنیم تا کائنات به دستور خداوند پاسخی هم تراز با فکر ما بدن . اگه ما در این شبها فقط به بیماری و غصه و گرفتاری تمرکز کنیم مسلما سالی پر از گرفتاری و رنج خواهیم داشت و برعکس. پس بیاین طبق دستور خداوند در این شب در نهایت شادابی روحی با خدامون راز و نیاز کنیم نه فقط در حال گریه و زاری. و از این شب به بعد تصمیم بگیریم که افکار مثبت و حیات بخش رو جایگزین افکار پوچ و منفی کنیم و دوباره متولد بشیم.
[ چهارشنبه 10 شهریور1389 ] [ 16:2 ] [ مهدی جوینی ]
با سلام به همه دوستان و با عرض معذرت به علت تاخیر دو ماهه که به علت مشغله کاری به وجود اومد
حقیقت تلخه؟!
همه ما در طول روز چندین بار با این جمله روبرو میشیم . بعید میدونم انسان بالغی وجود داشته باشه که نشنیده باشه که میگن " حقیقت تلخه " . خیلی ها پا رو فراتر هم میذارن و غلظت بیشتری به این جمله میدن و با صراحت میگن " تمام چیزایی که حقیقت دارن تلخن " . نظر شما چیه؟ آیا واقعا همیشه حقیقت تلخه؟ یعنی تمام اتفاقات شیرینی که اطرافمون میبینیم دروغه و حقیقت نداره؟ بیاین با کمک هم ببینیم ریشه این عقیده و دیدگاه غلط از کجا میاد. به نظر من اشکال کار اینجاست که ما تلخ و شیرین رو اشتباه تعریف میکنیم . از نظر ما همه اتفاقاتی که بر خلاف خواست ما باشه تلخ و برعکس اتفاقاتی که مطابق خواست و اراده ما باشه شیرینه . مثلا اگه یه مار نیشمون بزنه به زمین و زمان ناسزا میگیم . غافل از این که اون مار هم مثل ما حق زندگی داره و فقط واسه دفاع از خودش نیش میزنه . این ماییم که وارد حریم زندگی اون شدیم . یا وقتی سیل یا زلزله اتفاق میافته و خدایی نکرده عزیزی رو از دست میدیم این رو تلخی روزگار میدونیم . در صورتی که ثابت شده که این حوادث واسه اینه که زمین میخواد نامنظمی هایی رو که خود ما در اون ایجاد کردیم اصلاح کنه که در نهایت حیات کاینات به چرخه ی خودش ادامه بده که امثال من و شما هم نسل های بعد بتونن از زندگی لذت ببرن . اما ما انسانها خودخواه هستیم و چون این اتفاق خوب و بجا باعث شده که ما ضرر کنیم اسم اون رو میذاریم یک حقیقت تلخ . حالا از شما میپرسم . آیا اگه این حوادث نبود الان من و شما وجود داشتیم؟ چطور حالا که نوبت ما شده باید قانون بی نقص حیات تغییر کنه؟ به طور کل ترس انسان از حقیقت واسه اینه که حقیقت غیر قابل تغییره و باید اتفاق بیافته و چون نمیدونن چطور باید باهاش روبرو بشن ازش فرار میکنن و اسمش رو تلخ میذارن . مثلا مرگ یک حقیقته چون بخوایم نخوایم اتفاق میافته . جدایی حقیقته چون گاهی ناچاریم از عزیزامون جدا بشیم و ..... اما برداشت ما از این حقایق مهمه . اگه بدونیم تمام این حقایق چرا اتفاق میافته راحت اونا رو میپذیریم بدون اینکه ازش بترسیم. بله دوستان! مرگ حقیقته اما زندگی هم حقیقته ، جدایی حقیقته همونطور که وصال حقیقته ، زشتی حقیقته همونطور که زیبایی حقیقته . مرگ یک عزیز حقیقتیه که برای همه ناگواره اما این اتفاق باید در چرخه حیات بیافته تا افزایش بی رویه جمعیت حیات دنیا رو به خطر نندازه . اگه آهو شکار شیر نشه افزایش تعدا آهوها حیات کل حیوانات رو یه خطر میندازه . پس در واقع مرگ آهو اگرچه سوزناکه یه هدف خوب داره که باعث میشه آهوهای بیشتری از زندگی لذت ببرن. پس همیشه یادمون باشه هیچ حقیقتی تلخ نیست . این ماییم که خودخواهانه به زندگی نگاه میکنیم .حقیقت منم ..... حقیقت شمایی ..... حقیقت زندگیه ...... حقیقت همین احساسیه که این لحظه دارین پس احساس شیرینی داشته باشید تا حقیقت شیرین بشه ! [ شنبه 26 تیر1389 ] [ 1:7 ] [ مهدی جوینی ]
چند وقت پیش که داشتم تو اینترنت گشتی میزدم به یه وبلاگ برخورد کردم که توش نوشته بود : " زندگی مثل قهوه است...سیاه و تلخ و داغه . " با خوندن این مطلب هم شوکه شدم هم تو فکر فرو رفتم . با خودم گفتم ببین چطور بعضی آدما هر جور دلشون میخواد زندگی رو تعریف میکنن و تازه به سلیقه خودشون واسه زندگی رنگ و مزه هم تعیین میکنن . کاش اینا میفهمیدن که زندگی چیزی جز بازتاب افکار و احساسات ما نیست . زندگی به خودی خود نه رنگ داره نه بو داره نه مزه . این ما هستیم که به زندگی رنگ میدیم ، مزه میدیم و .... به عنوان مثال تصور کنید قبل ازاینکه ادیسون لامپ رو اختراع کنه زندگی چطور بود؟ حالا برید یه شب لسانجلس رو ببینید( البته از توی تلویزیون). ببینید شب به اون تاریکی چقدر زیبا شده . خوب ادیسون با افکار زیبا و سازندش زندگی رو کلی قشنگ کرد . یا اون کسی که بمب رو اختراع کرد ( اگرچه هدفش این نبود ) باعث کشته شدن آدمای زیادی شد . حالا این وسط زندگی چه تقصیری داشت؟ گناه درخت چی بود؟ گناه آسمون چی بود؟ گناه دریا چی بود؟ ... خداوند زندگی رو با کلی قشنگی ( گل ... درخت...جنگل....دریا....خورشید.. ماه... ) به ما هدیه کرد و باقی رو به ما سپرد . حالا اگه ما آدما بی وفا شدیم و خودمون رو اسیر مادیات کردیم و اونقدر زندگی رو پیچیده کردیم که دیگه وقت نمیکنیم قشنگی های زندگی رو ببینیم مشکل زندگی نیست . هنوز هم دیدن ماه لذت داره..هنوز هم ایستادن کنار دریا آرامش بخشه... هنوز هم پروانه قشنگه و .....حالا اگه ما اینا رو یادمون رفته و چسبیدیم به چیزای دیگه تقصیر خودمونه . به قول دکتر ژوزف مورفی اگه زندگی میخواست ما سختی بکشیم این همه نعمت برای چی بود ؟ دکتر در ادامه اینطور میگه : " اگه فقط و فقط میوه هایی که در اثر چیده نشدن روی زمین میافته رو جمع کنیم میشه باهاش همه آدما رو سیر کرد." به نظر شما چرا؟ خوب اگه زمونه بی وفا بود چرا چندین برابر نیاز انسان واسش نعمت گذاشته؟این همه گل؟ این همه درخت؟ این همه منابع آب؟ این همه خوردنی های متفاوت؟ دلیل اینجاست که زندگی دوست داره ما تا میتونیم لذت ببریم و هیچ چی کم نیاریم . حالا اگه عده ای گرسنه موندن تقصیر آدماست که این ثروت رو عادلانه تقسیم نکردند . ما باید به جای اعتراض به زندگی با تلاش و با افکار مثبت حق خودمون رو از این دریای ثروت بگیریم . اگه نمیتونیم مقصر ماییم نه زندگی . من برعکس دیگران فکر میکنم . به نظر من این زندگیه که ما آدما رو بی وفا میدونه . هر بلایی دلمون خواست سرش آوردیم . طبیعتش رو خراب کردیم . داریم از منابع بیکرانش استفاده میکنیم ، زیبایی ها شو نابود میکنیم دست آخر طلبکار هم شدیم . با کمال بی انصافی میگیم : " زمونه خیلی بی وفاست " . از این به بعد بیاییم به جای این حرفای کهنه و قدیمی که فقط باعث فرسایشه با نگاه زیبا و افکار مثبت هم به دیگران کمک کنیم هم زندگی رو قشنگ تر کنیم . اگه آدمایی مثل ادیسون و انیشتین و نیوتن و .... اینطوری فکر میکردن الان به هیچ جا نمیرسیدیم.
[ شنبه 1 خرداد1389 ] [ 15:48 ] [ مهدی جوینی ]
فرض کنید در مکانی هستید که چندین کابین پیش روی شماست . روی هر یک از این کابین ها کلمه ای نوشته شده که مشخص می کند فضای درون کابین چگونه است . مثلا روی یکی نوشته شده " غم " . یعنی درون این کابین فقط غصه و غم وجود دارد و اگر داخل آن شوید و در را ببندید اطراف خود چیزی جز غم نمی بینید . و یا روی کابینی نوشته شده " شادی " . یعنی در این کابین فقط شادی وجود دارد و دیگر هیچ . به همین صورت کابین های دیگری وجود دارند با نام های زیبایی ، زشتی ، تفکر ، عبادت ، سفر ، تفریح و ...... حال فرض کنید چشمان شخصی را می بندیم و او را در کابین " غم " قرار می دهیم . مسلما وقتی او چشمان خود را باز می کند چیزی جز غم نمی بیند و به هر طرف نگاه می کند غصه و عذاب و ناراحتی است و تحت تاثیر فشار این همه غم به گوشه ای میرود و شروع به گریه میکند .او حق دارد ، چون در دنیایی از غم غرق شده است و از نگاه او هیچ گزینه ای که او را بخنداند وجود ندارد . اگر هم به او بگوییم کابین های شادی و لذت هم وجود دارد باور نخواهد کرد و خواهد گفت : کو؟ پس چرا من نمی بینم؟ مشکل اینجاست که او چون در یک کابین در بسته قرار گرفته است جز فضای داخل کابین خود ( کابین غم ) هیچ چیز نمی بیند . او نمی تواند کابین های دیگری را که دقیقا در کنار کابین او هستند ببیند . کابین های شادی و تفریح و لذت دقیقا کناراو هستند اما او نمی بیند . ناگهان او از شدت ناراحتی مشتی بر در می کوبد و به طور تصادفی در باز می شود . او وقتی از کابین بیرون می آید چشمش به کابین های دیگر می افتد و با تعجب فریاد میزند : واااااااااااااای!! یعنی در کنار من این همه کابین بود و من در کابین خود محبوس بودم ؟ از تنوع کابین ها شگفت زده می شود و حسرت خواهد خورد که چرا در کابین خود غرق غصه و غم بود و از بیرون به کابین ها نگاه نکرد. بله دوستان عزیز ! مراحل مختلف زندگی دقیقا مثل همین کابین ها هستند . اما ما انسانها گاهی آنچنان در اندوه خود غرق می شویم که انگار تمام زندگی همین لحظه ایست که ما در آن قرار داریم . انگار که قرار نیست این لحظه بگذرد. یادتان باشد . اندوه آنقدر هم چیز بدی نیست . وقتی اندوهگین هستیم حالت معنوی زیبایی داریم . به شرط آنکه در اندوه خود غرق نشوید و از بالا به این لحظه ی خود نگاه کنید . آنقدر بالا بروید تا بتوانید تمام زندگی را در یک نگاه ببینید نه اینکه فکر کنید هر چه هست و نیست همان لحظه است و به قول قدیمی ها دنیا به آخر رسیده . وقتی که خوب اوج بگیرید و از بالا به خودتان نگاه کنید می بینید که درست چند روز یا شاید چند لحظه ی دیگر یک اتفاق خوب منتظر شماست که از پایین آن را ندیده بودید. آری ! انسانهای بزرگ اینگونه به کمال رسیدند که غصه ی هیچ چیز را نمی خوردند .
آنها آنقدر اوج گرفتند تا به خدا رسیدند .
[ پنجشنبه 2 اردیبهشت1389 ] [ 14:18 ] [ مهدی جوینی ]
یه جا یه شعر قشنگی خوندم که دلم نیومد تو وبلاگ نذارم . امیدوارم خوشتون بیاد :
طی شد این عمر تو دانی به چه سان . . . . . پوچ و بس تند چونان باد دمان همه تقصیر من است ، خودم میدانم که نکردم فکری . . . .و تامل ننمودم روزی..........ساعتی یا آنی که چه سان می گذرد عمر گران؟کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط . . . . فارغ از نیک و بد و مرگ و حیاط همه گفتند کنون تا بچه است ، بگذارید بخندد شادان که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست !!! بایدش نالیدن !! من نپرسیدم هیچ . . . . که پس از این ز چه رو . . . . . نتوان خندیدن ؟ هیچ کس نیز نگفت : زندگی چیست ؟ چرا می آییم ؟ بعد از این چند صباح ، به کجا باید رفت ؟ با کدامین توشه ، به سفر باید رفت ؟ من نپرسیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت ......نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط....... فارغ از نیک و بد و مرگ و حیاط بعد از آن باز نفهمیدم من .......که چه سان عمر گذشت ؟ لیک گفتند همه ، که جوانست هنوز ...........بگذارید جوانی بکند ، بهره از عمر برد کامروایی بکند بگذارید که خوش باشد و مست ............... بعد از این باز ورا عمری هست یک نفر بانگ برآورد که او ................... از هم اکنون باید ، فکر فردا بکند دیگری آوا داد.................................. که چو فردا بشود ، فکر فردا بکند سومی گفت : همانگونه که دیروزش رفت..... بگذرد امروزش ...... همچنین فردایش با همه این احوال ، من نپرسیدم هیچ ............. که چه سان دی بگذشت ؟ آن همه قدرت و نیروی عظیم ..................... به چه ره مصرف گشت ؟ نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دمی .............عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی چه توانی که ز کف دادم ............ من نپرسیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت ......قدرت عهد شباب ....می توانست مرا تا به خدا پیش برد ..... لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات آن کسانی که نمی دانستند " زندگی یعنی چه " رهنمایم بودند عمرشان طی شده بی ارزش و بیهوده و کار ................ و مرا می گفتند ، که چو آنها باشم که چو آنها دائم ، فکر خوردن باشم فکر تامین معاش ، فکر ثروت باشم کس مرا هیچ نگفت ، زندگانی کردن .............فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست من نپرسیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت ......حال می پندارم ، هدف از زیستن این است رفیق ...........من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هواها گسلم ..................پای در راه حقایق بنهم ......با دلی آسوده ........... فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل ..............در ره کشف حقایق کوشم مملو از عشق و جوانتمردی و علم ............ زره جنگ برای بد و نا حق پوشم ره حق پویم و حق گویم و بس ..... حق گویمآنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم شمع راه دگران گردم و با شعله خویش ره نمایم به همه گر چه سراپا سوزم من شدم خلق که مثمر باشم .......نه چنین زائد و بی جوش و خروش ..............عمر بر باد و به حسرت خاموش
[ شنبه 14 فروردین1389 ] [ 17:35 ] [ مهدی جوینی ]
آغاز سال نو با جملات بهاری
عید دعوت دسته جمعی ما برای متولد شدن است بهار فصل ملاقات صمیمی آسمان است و زمین از نزدیک بهار می رسد با بی نهایت نشانه و در گوش هایمان نجوا می کند که برای آغاز از نو می توان از هیچ شروع کرد بوی تازگی در لحظه های سال تحویل بیداد می کند . چرا اصرار داریم برای چسبیدن به کهنه ها ؟ در سال جدید انتظارهای کهنه می تواند در سایه اراد ه و تلاش ذوب شود امسال می تواند سال برآورده شدن آرزوهای بسیاری باشد در سفر زندگی ، نشستن در قطار خوب چندان اهمیت ندارد . مهم آن است که در ایستگاه خوبی پیاده شویم به تقویم اعتمادی نیست . اگر دگرگونی مثبتی در نگاهت رخ داده ، پس سال نو شده بیاییم با تحول بزرگ طبیعت همراه شویم و این فرصت دوباره را شکر گزاری کنیم در آغاز بهار دست هایی را که برای دوستی دراز می شوند کوتاه نکنیم بهری بودن را در کنار هم تجربه و همه حرف های خوب را باور کنیم در تمام کارهایی را که می خواستید انجام دهید و نتوانستید در برنامه سال جدید بگنجانید نه زمستانی باشیم که بلرزانیم نه تابستانی که بسوزانیم ، بهاری باشم که برویانیم شنیدن درباره بهار هم هنر می خواهد . باید اهل کوچه بهار باشی تا پلاک خانه اش را بدانی . [ پنجشنبه 27 اسفند1388 ] [ 13:42 ] [ مهدی جوینی ]
آزاد زندگی کنید
همه ما می دانیم که وجود قانون برای هر جامعه ای لازم و ضروری است . بدون حضور قانون و اجرای آن بی نظمی سراسر جامعه را فرا میگیرد . رعایت قانون نه تنها برای جامعه بلکه برای خود انسان نیز مفید است . اما گاهی اوقات انسانها بین خودشان قرارداد هایی میکنند که برخی از آنها گویی به شکل قانون در آمده و رعایت آنها نه تنها سودی برای انسان ندارد بلکه به زیان او نیز تمام می شود . برخی از این قوانین از پیشینیان ما به ارث رسیده است . یکی از معروفترین آنها این جمله است . " مرد که گریه نمیکنه " . در کدام کتاب علمی این جمله را دیده اید؟ در کدام کتاب مذهبی روی این جمله تاکید شده است؟ قرآن ؟ تورات ؟ یا انجیل ؟ این جمله یک قانون من در آوردی است که اگرچه رعایت آن گاهی لازم است اما پایبندی به آن باعث آسیب های جدی می شود . اگر نگاهی به آمار سکته مردان نسبت به زنان داشته باشیم درستی این مطلب را خواهیم دانست . دلیل اصلی این امر تخلیه روانی بسیار پایین مردان نسبت به زنان است. زنان با هر تلنگری گریه میکنند و این کار نوعی تخلیه استرس و فشار های درونی است اما مردان برای حفظ غرور و گاهی برای نشان دادن قدرت خویش تحت هر فشاری سعی میکنند این استرس را مخفی نگه دارند. چه عیب دارد مرد ها هم گاهی در خلوت یا حتی پیش روی عزیزان درد دل کنند و گریه کنند. این یک غرور کاذب و مضر است نه یک اعتقاد. نمونه دیگری از این قوانین من در آوردی همان ضرب المثل معروف است . " خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت باش " . نتیجه اجرای این سنت سرکوب عقاید و امیال شخصی است که باز هم نوعی آسیب اجتماعی را در پی دارد. همیشه حق با اکثریت نیست . صرفا جماعت بودن عده ای همرنگ دلیل بر تایید همرنگی با آنها نیست . این عقیده بیشتر مورد استفاده انسانهای بی اراده و یا ریا کار است که با هر جماعتی همرنگ می شوند تا مورد تاییدشان قرار بگیرند. به قول روحانی معروف " آقای قرائتی " خواهی نشوی رسوا همرنگ حقیقت شو . برخی مردم وقتی دوران جوانی را پشت سر میگذارند یا ازدواج میکنند قوانینی یرای خود تعیین میکنند . مثلا از رنگهای شاد در لباسهای خود کمتر استفاده میکنند. و حتی رفتارهای خود را محدود میکنند . کمتر میخندند. کمتر موسیقی شاد گوش میکنند. بیشتر رو به رسمی شدن می روند و در یک کلام وقتی از آنها بپرسی چرا؟ بادی در غبغب انداخته و میگویند : " از ما دیگه گذشته " . این جمله ناشی از کمبود حس بزرگ بودن در آنهاست که از کودکی در آنها بر جای مانده است . در غیر این صورت چرا شخص میانسال نباید از لباسهای متنوع و شاد استفاده کند؟ اتفاقا انسان در این سنین بیشتر به روحیه نیازمند است . اگر به جوامع غربی نگاهی بیاندازیم متوجه میشویم که اینطور عقاید تنها در ایران ما جای دارد . بسیاری از این چرا ها وجود دارند که بی جواب است . چرا افراد مسن نباید بازی کنند؟ چرا اگر فرد چهل ساله ای را سوار تاب در پارک ببینیم میخندیم؟ چرا مردان نباید گریه کنند؟ چرا زنان نباید در جمع بخندند؟ و .......؟ تمام این مطلب بهانه ای بود تا به شما بگویم که - ضمن رعایت حریم حرمت خود و دیگران - خود را به هیچ وجه محدود نکنید
آزاد زندگی کنید همانگونه که خداوند شما را خلق کرد
[ دوشنبه 17 اسفند1388 ] [ 2:33 ] [ مهدی جوینی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||